ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | |||||
3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 |
10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 |
17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 |
24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
شعر از: دکتر سید مهدی صدرالحفّاظی - سیزده رجب 1431 |
ای که تویی غبطه ی افلاکیان ای حرمت برده دل از خاکیان
نکهت آن مرقد عالی مقام بوی بهشت آورد این جا مدام
در کنف بقعه ی پرتو فشان زائرت از نور تو دارد نشان
عرش نشینان به ادب صف به صف گشته نگهبان ضریح نجف
به چه صفایی است در این بارگاه! حاجت خود هر که بخواهد ز شاه
هیبت روحانی ایوان تو هوش برد از سر مهمان تو
هرکه به این صفّه شرفیاب شد آتش شوق آمد و بی تاب شد
صحن حرم ساحل آسودگی است دور ز هر شبهه و آلودگی است
در صف غوغا که دل و جان دهند با شه عالم سر پیمان نهند
چیست ادب یکسره خادم شدن اشک و سکوت آیه نادم شدن
گریه ی شادی و سرشک گناه جمع بگردیده به همراه آه
تا که به این حرمت والا مکان حق گذرد از سر تقصیرمان
جامه ی آلوده ز جان کن به در راه در این چشمه ی مهتاب بر
تیغ و ترنج است به میدان عشق هدیه ی جان است به جانان عشق
طائر عرشی است در این جا مقیم بسته کمر در قدم این حریم
صبح جنینی که در این درگه است مقصد و مقصود گدا و شه است
غنچه در این باغ گلی ماندنی است گلبن پژمرده مبر ماندنی است
رایحه اش به ز دم عنبرین زینت آن هدیه ی عرش برین
مشک طلب هر چه به دریا نهی هر که برد آب نگردد تهی
خوان کریم است تعلّل مکن حاجت خود خواه تامّل مکن
دامن خالی مرو زین باب باز وقت تمنّاست و دست نیاز
سر بنه این جا که به پا ایستی هستی خود آر از این نیستی
هست در این مرقد رشک ملک آنکه بدو چشم رسل یکی به یک
آنکه دری باز به شهر نبی است پشت در شهر معارف بایست
علم چو خواهی به جر این در مزن بهر طلب جز در حیدر مزن
معرفتش جز سر تسلیم نیست شووق بقا را غم تعلیم نیست
دل بده تا جان بِستانی چنان دادن و بهتر بگرفتن همان
ای علی ای چشم و چراغ جهان ای ثمر خلقت باغ جهان
ای پدر یازده اختر تمام از تو بود اصل و اساس امام
روز پسین ساقی کوثر تویی روح نبی، جان پیمبر تویی
نام تو از نام علی عظیم بر توبشد هدیه ز خوان کریم
مهر ورودم به سرای سرور مهر ولای تو جواز عبور
سنجش اعمال به محشر علی است فاتح آن قلعه ی خیبر علی است
روشنی نور دو چشم رسول هم که بتول آمد و شوی بتول
توبه ی آدم که پذیرفته شد ذکر علی گفت و برآشفته شد
نوح که در کشتی راحل نشست نام علی برد و به ساحل نشست
از بن آن چاه که یوسف برست خواند علی را و به دولت نشست
نار براهیم که شد بوستان از دم نام علوی شد نهان
موسی عمران که چو دریا شکافت نام علی گفت و ز دریا شتافت
مرده که جان از دم عیسی گرفت در گهرش نام علی جا گرفت
بر سر دوش نبوی پا نهاد بت شکنی کرد و چه غوغا نهاد
هر چه بگویم ز صفات علی هیچ نشد لایق ذات علی
یک ز هزاران نتوانم که گفت درّ صفاتش که تواند که سفت؟
ظرف مرا گرچه سبو بیش نیست بر لب دریا غم و تشویس نیست
خواجه کریم است و فراخ آستین بنده به در گاه یم راستین
هرچه دهد مایه سحاب کرم از کف جانانه به سر می نهم
شعر من و حسرت موج نگاه شعشعه ی رحمت آن پادشاه
صدری از این ره که دری باز شد توشه ی فردات پس انداز شد